از دیدگاه روانشناختی، استرس کودک هم پیامد سوگ است و هم واسطهی آن. یعنی:
- سوگ حل نشده استرس را بالا میبرد،
- و استرس بالا اجازه نمیدهد سوگ پردازش شود.
در بستر خانواده، این رابطه چند لایه میشود. بدین معنا که تعریف سوگ کودکان و بزرگسالان تفاوت معنایی پیدا می کند. به تفاوت رشد مغزی و پردازش شناختی کودک و بزرگسال بر می گردد.
سوالی که مطرح می شود : تا چه سنی کودک هستیم؟ در بسیاری از گزارشها و مطالعات سلامت، سازمان جهانی بهداشت که برای اهداف آماری و پیشگیرانه از بازهی ۰ تا ۱۹ سال استفاده میکند. این بازه سنی را با عنوان «کودکان و نوجوانان» میآورد. این به معنای تغییر تعریف کودکی نیست؛ بیشتر یک بستهبندی پژوهشی است تا بتوان رشد، بلوغ و انتقال به بزرگسالی را پیوسته بررسی کرد.
از دیدگاه فیزیولوژی و رشد مغزی بدان معنا است : رشد مغزی باعث می شود فرد تواناییهایی مثل برنامهریزی، استدلال منطقی، کنترل توجه، درک پیامدها و تصمیمگیری آگاهانه را در حدود 19 سالگی به دست می آورد، یعنی با دیدگاه باز تری درک می کند و می تواند تصمیم هایی را بگیرد که جنبه های مختلفی از موضوع را مد نظر دارد. یا حتی معطوف به آینده و عواقب موضوع نیز باشد .
در این راستا پژوهش هایی طولی (بیش از یک بار برای هر شرکت کننده) توسط1. Giedd و همکاران (1999) با کمک MRI مغز در دوران کودکی و نوجوانی انجام شده .
روش این مطالعه را می توان یکی ازابتدایی ترین روش بررسی علمی در زمینهٔ رشد مغزی در نظر گرفت . محققان با استفاده از تصویربرداری MRI از گروهی از افراد سالم در بازهٔ سنی حدود ۴ تا ۲۲ سال، تغییرات مادهٔ خاکستری (gray matter) و مادهٔ سفید (white matter) را دنبال کردند. نتایج نشان داد که رشد مادهٔ سفید مغز (که نشاندهندهٔ میلینه شدن و بهبود سرعت ارتباطات عصبی است) تا اواخر نوجوانی ادامه دارد و مادهٔ خاکستری در برخی نواحی تا حوالی اوایل دههٔ بیست تغییر میکند1.
در پژوهشی دیگری، Sowell و همکاران (2002) — ساختار مغز در کودکی و نوجوانی را بررسی کردند.
این تحقیق به کمک MRI ساختاری؛ را درمورد ۳۵ کودک و نوجوان بین ۷ تا ۱۶ سال انجام شد و نشان داد که تغییرات حجم مغز، مادهٔ سفید و مادهٔ خاکستری در نواحی مختلف مغر با تغییرسن، تغییر میکند. کار Sowell یکی از پایههای علمی برای فهم این است که مغز تا اواسط نوجوانی در حال بازنگری ساختارهاست2.
با توجه به این تفاوت در درک، که بین کودک و بزرگسال مشهود است عوامل متعددی بر سوگ یک کودک اثر گذار است.
کودک ازبدو تولد تا حدود ۲ سالگی رابطهٔ علت و معلول را یاد می گیرد، چهرهٔ آشنا را تشخیص می دهد، الگوهای اولیه شروع به شکلگیری می کنند . ژان پیاژه این دوره را «حسی–حرکتی» نامید؛ یعنی شناخت از راه بدن و حواس، نه فکر و کلام.
در حدود ۲ تا ۷ سالگی، شناخت وارد مرحلهٔ نمادین میشود. کودک میتواند فکر کند، ولی فکرش هنوز شهودی و خودمحور است. زبان نقش بزرگی پیدا میکند، تخیل شکوفا میشود، اما منطق هنوز انعطافپذیر و سیال است. اینجا کودک میداند «چیزها هستند»، اما هنوز نمیداند «چرا هستند».
سپس در۷ تا ۱۱ سالگی، شناخت منطقیتر میشود. کودک میتواند رابطهها را تحلیل کند، طبقهبندی انجام دهد، علت و معلول را دقیقتر بفهمد. این همان دورهای است که تفکر عینی–منطقی شکل میگیرد.
تا حدود ۱۱–۱۲ سالگی به بعد، که تفکر انتزاعی آرامآرام ممکن میشود. نوجوان میتواند دربارهٔ مفاهیم غیرقابل دیدن (انتزاعی) فکر کند: عدالت، مرگ، آینده، هویت. البته مغز تا اوایل دههٔ بیست زندگی همچنان در حال پختگی است، مخصوصاً بخش تصمیمگیری و تنظیم هیجان.
و در این نقطه مفهومی که Giedd , sowell به ان رسیدند، نشان داد که چه قدر می تواند دیدگاه یک کودک و بزرگسال متفاوت باشد .
حالا نقش خانواده ( بزرگسالان) در مرتبط بودن استرس و سوگ بررسی می کنیم .
در ابتدا بازتاب هیجانی والدین ( پدر ها و مادر ها فکر می کنند که می توانند خود را هنگام برخورد با کودک؛ کنترل کنند)
کودکان استرس را قبل از کلمات، از سیستم غیر کلامی والدین میخوانند. والدِ سوگوارِ از طریق ناهماهنگی های کلامی ، چهره ای و رفتاری، کودک را در معرض استرس مزمن قرار میدهد و عمق سوگ کودک را افزایش میدهد، حتی اگر خود فقدان، برای کودک مستقیم نبوده باشد.
دوم، انسجام یا گسیختگی ساختار خانواده
در خانوادهای با مرزهای روشن و نقشهای پایدار، استرس کودک نقش «سیگنال و نشانه » را دارد و شنیده میشود. در خانوادههای آشفته، استرس کودک تبدیل به «لجبازی، اذیت، سرو صدا» میشود و نادیده گرفته میشود؛ و نتیجه، فرو رفتن سوگ به لایههای عمیقتر است.
سوم، توانمندی والدین در نوع بیان سوگ
کودک زمانی کمتر دچار استرس مخرب میشود که خانواده بتواند فقدان را به زبان قابل فهم کودک ترجمه و بیان کند. سکوت، رازگونه بودن مسئله، یا انکار آن؛ توسط بزگسالان خانواده، استرس را بالا میبرد و سوگ را مبهم و عمیق تر میکند.
چهارم، نوع الگوهای دلبستگی کودکان و همینطور والدین( آیا والد خود دلبستگی ایمن دارد؟ که آن را متقل کند؟ )
دلبستگی ایمن مثل طناب نجات است؛ کودک میتواند به عمق سوگ برود و برگردد. دلبستگی ناایمن، کودک را در عمق رها میکند؛ استرس را بالا میبرد و او را در یک سوگ ، که حالا چند گانه شده رها می کند.
در نهایت از منظر بالینی، وقتی میبینیم استرس کودک بالا و پایدار است (مشکلات خواب، علائم جسمانی، تحریکپذیری، افت تمرکز)، معمولاً با سوگی مواجه هستیم که یا بیان نشده یا اجازهی تجربه شدن نداشته. اینجا استرس دشمن نیست؛ پیامرسان است.که باید پی گیری شود .
رحیمه صالح
روانشناس خانودخانواده و کودک
1- [Brain development during childhood and adolescence: a longitudinal MRI study — Giedd et al. (1999)](https://www.nature.com/articles/nn1099_861?utm_source=chatgpt.com) ([Nature][1])
2-[Development of cortical and subcortical brain structures — Sowell et al. (2002)](https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/11811649/?utm_source=chatgpt.com) ([PubMed][2])


